1
همه سعی می کردند سرش رو گرم کنند تا کمتر فکر کنه. از عصر چند بار حالش بهم خورده بود. شاید طبیعی بود. شاید علم پزشکی و روانشناسی این حالت رو بهش حق می دادند. ولی هیچ علمی نمی تونست جلوی خفه شدن اون رو بگیره.
2
- دنبالم بیا
بارها صدای جیغ ها و التماس های دیگران رو در این زمانها شنیده بود و میدونست فایده ای هم نداره. حتی اگه فایده هم داشت فرقی نمی کرد چون حتی توان حرف زدن نداشت چه برسه به فریاد کشیدن. پاهاش سست شده بود. دو نفر کمکش کردند تا راه بیفته.
3
چه فرقی می کرد چه شکلی باشه. یک مرد چاق و کچل یا لاغر و پشمالو. مهم این بود که اون یک مرد بود و با یک هدف.
- نیازی نیست دستاش رو ببندی. اون رو از الان مرده تصور کن.
پس اونها هم فهمیده بودند که این یکی از الان قالب تهی کرده و حتی توان حرکت و دفاع از خودش رو هم نداره.
4
نمی دونم به چی فکر میکرد. به اینکه آخرین شب زندگیش باید به حجله هم می رفت. به اینکه به زودی پدر و مادرش مهریه رو از این مرد می گرفتند. به آخرین شب... به آخرین صبح... و شاید هم هیچکدوم چون دیگه توان فکر کردن هم نداشت.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت
- حرکت اول و دوم « ع » با نوک سمت راست قلمه. شروع کن.
باید عینکم رو عوض کنم. چشمام ضعیفتر شده. کجایی تا ببینی چقدر برات گریه کردم. یک ؛ بوس ... دو؛ بغل ...
- خوبه. حالا دندانه ها رو شروع کن. دندانه ها با نوک سمت راست قلم نوشته میشه.
یکدندگی هم حدی داره ! چرا باور نکرد به حقوق کمش هم راضیم !... خب با نظر بابام چه کار داشت ؟!
- « ق » با دو حرکته. فرقش با « ف » اینه که قوس پشتش کمتره. به اندازه ی دو نقطه ارتفاع بده.
یک... ، دو ... دوتا شد قامتم همچون کمانی ، ز غم پیوسته با ابروی ِ ...
- آره همینه. حالا نقطه ها رو بذار تا عشق تموم بشه.
. . . . .
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
دوباره دستانش به سمت قلم رفت. گرچه شروع آن با خط خطی توأم بود ولی در نهایت این کلمات بودند که راه خودشان را پیدا کردند و هر کدام می خواستند وجودشان را به اثبات برسانند. نظرات دفترچه ی نمایشگاهش را به یاد آورد که اکثرشان حاکی از آن بود که رنگها با شهامت و جسارت بر روی بوم جای گرفته بودند. شهامت و جسارتی که شاید لازم بود علاوه بر نقاشی و نوشتن در زندگی هم به کار گیرد. باید پیش می رفت در کوره راهی که تنها در آن یک روزنه به چشم می خورد. ممکن بود دوباره در تاریکی به زمین بیفتد و مانند دفعه ی قبل هیچ کس نباشد که دستش را بگیرد و فقط صدای تماشاگران به گوش رسد که او را به ادامه دادن تشویق می کردند. باید دوباره خطر می کرد تا از تاریکی عبور کند و به روشنایی و آرامش برسد. شاید زندگی همین بود و شاید نجوایی که به گوش می رسید و می گفت : « زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست. »
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت
دستانش یخ کرده بود اما باید قلم را در دست می گرفت و می نوشت. این آخرین بود. آخرین نامه ... آخرین نامه بعد از یک دوستی طولانی می توانست همانقدر طولانی باشد. باید می نوشت. شاید نوشتن جسارت و شهامت می خواست. دوباره قلم را زمین گذاشت. چه می توانست بنویسد از رابطه ای که با یک اتفاق ساده شروع شده بود! بستری شدن او در بیمارستان و گریه ای از پس نگرانی. او گریه کرد برای دوستی که هرگز ندیده بود. با اضطراب شماره ی بیمارستانها را می گرفت و می گفت : « شما بیماری به اسم ...» ، « نه ، نداریم ! » و سرانجام از اینترنت تنها پل ارتباطی مدد جست. خوب می دانست که او اگر بر تخت بیمارستان هم باشد باز هم پیغامهایش را چک می کند. اکنون پیغامی متفاوت داشت که حاوی یک شماره بود. شماره ای که وسوسه اش را بر می انگیخت تا بداند پشت خط چه کسی منتظر اوست. یک اتفاق ساده منجر به رابطه ای شد که ماهها به طول انجامید. یک رابطه ی ناگفتنی و توصیف نشدنی و اکنون پایان این رابطه بود. دوباره قلم را در دست گرفت. مرور خاطرات شهامت نوشتن آخرین کلمه را نیز به او داد. پس نوشت : ... خداحافظ.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 8:56 موضوع | لینک ثابت
برایش نا شناخته بود. دستهایش را دراز کرد تا بتواند لمسش کند. اول یک دست و بعد هر دو دست با هم... کمی مرطوب بود. بی توجه به رطوبت کارش را شروع کرد. تا جایی که قدش می رسید، لمس می کرد. ترس عجیبی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. آرام نبود و فقط صدای قلبش را می شنید.
- نه، اینجا نیست...
به لمس کردن ادامه داد تا شاید این بار پیدایش کند. از همه ی انگشتانش استفاده می کرد. هر مسیری را با دقت طی می کرد. نباید جایی فراموش می شد. عطش زیادی وجودش را در بر گرفته بود. هنوز امید داشت. کم کم به نفس نفس افتاده بود ولی به کارش ادامه می داد. با اینکه رطوبت اذیتش می کرد ولی چاره ای جز تحمل نداشت. ادامه داد... به گوشه ای دیگر رسید، شاید روزنه در این مسیر باشد. صدای ضربان قلبش تمام فضا را پر کرده بود که بر ترسش می افزود. مسیر آخر بود. چهارمین مسیر... دستهایش دوباره شروع به کار کردند. با ترسی آمیخته با نا امیدی به کارش ادامه داد و ...
- شاید همین باشد؟!
از تمام نیرویش استفاده کرد تا بتواند روزنه را عمیقتر کند. موفق شد... بالاخره آن روزنه ای که درباره اش شنیده بود، پیدا کرد. اجازه ی دخول نمی خواست، پس وارد شد. وارد روزنه ای که به راههای دیگر و به قفسهای دیگر مربوط می شد و او نمی دید.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت
دستمال کاغذی شروع به سوختن می کنه. به سربازهای مشعل به دست توی اون خیره می شه. شهری که به زودی خاموش می شه. سفیدی به سیاهی تبدیل می شه...
کاغذ شروع به سوختن می کنه. کلمات روی اون رو می بینه که هر یک برای همیشه می سوزن و خاموش می شن و هیچ چیزی از اونها باقی نمی مونه...
وسط ماندالا می شینه و به دایره ی آتش اطرافش نگاه می کنه و می گه :
- میرم، نمیرم، میرم، نمیرم، م...، ن...، م..........
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت
- «چو تخته پاره بر موج رها رها رها من » هه ... حتما ًوقتی بیاد و منو این شکلی ببینه به غیرت آقا بر می خوره و با خودش می گه « زنیکه آشغال ! اگه من پیدات نمی کردم چی ؟! یکی دیگه تو رو لخت و عور می دید و ... » فکر کن با مرده ها ! ... هه هه ... ذهن خراب ! ... انگار داره اثر می کنه...چه زود ؟!... نباید اینطور می شد ... شاید هنوز وقت باشه ؟! ... نه، پنج ماهه دارم روش فکر می کنم. مطمئنم، آره، مطمئن... با هم این تصمیم رو گرفتیم. اون نه منو برای همیشه می خواست و نه تو رو ... باور کن این تنها راهه... حالا بخواب، راحت ِ راحت... لا لا، لا لا ...
- سحر! کجایی ؟ یه تصمیمی گرفتم، بیا تا برات بگم، سحر! سحر...
- کات!
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت
ـ بابا جان مسخره نکن! صبرکن تا عنصر وجودمو برات بخونم حال کن : « ویژگیهای این عنصر ؛ ثبات ، امنیت ، آرامش ...
ـ آره ، آدم حال می کنه تو این خاک هندونه بکاره. فکر خوبیه.
ـ خاک بر سرت با این هندونه خریدنت. جلوی مهمونا آبروم رفت.
ـ من عاشق بوی خاکم. مخصوصا ً خاک بارون خورده.
ـ تا بارون نگرفته زودتر خاکش کنید. خدا بیامرز انگار زیاد ته دیگ خورده بود. هه هه...
ـ خدا قبول کنه. این دیگ برای نذریتون خیلی خوبه. فقط یه کم خاک بیار تا درستش کنم.
ـ استاد خاک بیشتری نمی خواد ؟ آخه کارم خیلی بزرگه .
ـ نه اونقدر بزرگ نیست. تا نصف کمرت بکَنی خوبه. تقریبا ً هم قد توئه. هه هه ... نترس بابا اون زنه.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
ـ بهتری ؟
ـ گرمه ، گرمه ... آتیشو دیدی ؟
ـ آتیش رو خاموش کردند. آروم باش.
ـ آتیش آتیشه ، آتیش آتیشه
ـ یواش نرگس. همه دارن استراحت می کنن. یواش صحبت کن. باشه ؟
ـ دیدی اون مرتیکه آشغالو ؟ حیوون پشمالو... دستامو بست ، می خواست...
ـ نرگس تکرارش نکن. میخوای با هم نقاشی بکشیم؟
ـ رنگش آبی باشه. آبی...
ـ باشه هر رنگی تو دوست داشته باشی
ـ با این مداد چشاشو در میارم. من مداد نداشتم... اگه بیاد دستامو باز می کنی؟ مدادو بهم میدی؟
ـ نرگس اون دیگه نمیاد ، نترس. دستاتم بازه
ـ اون نمیاد ! هه هه... اون مرده ؟
ـ آره اون مرد.
ـ مرد ! من کشتمش... اول اونو آتیش زدم ، بعد خودمو. هر دو سوختیم... هه هه
ـ نرگس تو زنده ای. دستتو بده به من ...
ـ دستامو نمیدم ، نمیدم...
ـ جیغ نزن. باشه ؟ آروم باش ، آروم ... باشه ؟
ـ بکش
ـ چی می خوای بکشم ؟
ـ یه نرگس ، یه نرگس پونصد تومنی ...
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
شعر بود و دوستی
ساز بود و آواز
خنده بود و زندگی
مهر بود و پرواز...
ناگهان ،
واعظ وجود من به شعر گفت :
« لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود »
اشکها یکی یکی روان شدند
روزها گذشت ...
لحظه ی عزیمت تو می رسد
در تنم تبی تکان دهنده موج می زند
ما دو تن جدا شده ، دو تکه چوب
هر کدام سوی راه خویش می رویم
او شناکنان به روی موج
سرخوش و سبک چو باد می رود
چوب من شنا نمی کند
چوب من نظاره می کند موج را و باد را
چوب من شکسته شد
پاره پاره شد
چهار پاره شد ؛
شعر ودوستی
ساز و آواز
هر کدام
زیر آب می روند ...
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت
فمینیسم به عنوان جنبشی تاثیر گذار روندی را در تاریخ طی کرده است ، تاریخی که نقش و جایگاه زن را در دوران مادر سالاری یا د آوری می کند و در پی احقاق حقوق از دست رفته ی او تلاش می کند آنچه مسلم است این است که این مهم حاصل نمی شود مگرآنکه فمینیسم در تمامی شاخه ها به فعالیت خود ادامه دهد و از این روست که امروزه فمینیسم را با نگرش های مختلفی می بینیم و طرفداران آن را فمینیست ها می نامیم نه فمینیست.
فمینیسم در رشته ی تاریخ به خوبی توانست نشان دهد که تاریخ توسط مردانی نوشته شده است که همیشه نقش زن را کمرنگ کرده و یا آن را حذف کرده است و بدین گونه این تاریخ را به چالش می کشد. در زمینه ی اقتصادی به خوبی نشان داد که آنچه باعث تضعیف زنان در جوامع می شود نداشتن پشتوانه ی مالی ای از آن خود ، اشتغال کم زنان در بازار کار، نداشتن سمت های مهم و به حاشیه راندن زنان، همه پیامد حذف تدریجی آنان و وابستگی اقتصادی شان به مردان است و از این روست که مرد به عنوان حامی و مسئول زن نقش خود را ایفا می کند. فمینیسم در رشته ی زبان نشان داد که زبان، خود به نحوی باعث تضعیف زنان می شود، ادبیاتی که امروزه متداول است حاوی لغاتی است که برای زن، نقشهایش را نشان می دهد و او را محدود به حوزه ی زنانه و اخلاق و رفتار زنانه می کند. حوزه ای که نمی تواند پا از آن فراتر گذارد و اگر بگذارد او را « دختر پسروار» می نامند. حوزه ای که بین Sex و Gender تفاوتی قائل نمی شود. فمینیسم در حوزه ی اجتماعی و مسائل مربوط به خانواده به خوبی آشکار کرد که خانواده به عنوان اولین نماد اجتماعی است که زن مورد ظلم قرار می گیرد و وظیفه ی مادری و احساس مادری را نیز زیر سوال برد. فمینیسم زیبایی را که مردان تعریف می کنند به گونه ای دیگر تعریف می کند ، زیبایی که به زن جنسیت می دهد و آن را « شیء سازی کاذب » می نامند. به نظر فمینیست ها ارزشها و معیارهای زیبایی چیزی است که توسط مردان تعریف می شود و به جامعه راه پیدا می کند. و بالاخره فمینیستها نقد خود را به هنر نیز کشاندند. هنری که به عقیده ی برخی از آنان در خدمت مردان است و گویی دنیایی است که از دید مردان مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. دنیای که « نبوغ هنری » را تعریف می کند و آن را برای یک هنرمند مذکر می داند ، دنیای که واژه ی « بزرگ » را تعریف کرده و آن را برای هنرمندان بزرگ مردی می داند که اسمشان و آثارشان در تاریخ هنر ثبت گردید. دنیایی که زن را به صورتی شیءای برای لذت مردان « نگاه خیره ی مردان » آفرید. و از این رو فمینیسم هنری دیگر آفرید ، هنری که زنان خود ، خالق هستند. تمام آنچه تاریخ هنر آن را به عنوان هنر زنان پست می شمرد و متریال های آن را خاص زنان تلقی میکرد با دیدی انتقادی مورد استفاده قرار می دادند و هنری آفریدند که درجه بندی ای برای هنر پست و هنر والا قائل نبود. هنری که گویاست ، روایی است و موضوعاتی را در بردارد که هیچ گاه در هنر مورد توجه قرار نمی گرفت.
با وجود آنکه فمینیسم امروزه در برخی از کشورها به اهداف خود نائل شده اما هنوز زنان بسیاری هستند که حتی از حقوق اولیه ی خود نیز محروم هستند و همه ی اینها به خاطر سنت و فرهنگی است که زنان جوامع مختلف را محدود می کند. آنچه مسلم است این است که رهایی این زنان تنها در سایه ی تغییر فرهنگ و سنت امکان دارد. فرهنگی که منطبق با جوامع کنونی باشد و آموزشی که به زنان امروز « خود بودن » را بیاموزد.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
این شعر افسانه امیری هدیه تولدیست به خودم :
(( دلم یک دشت بنفشه می خواهد.
و یک اسمان رهایی.
یک دشت بنفشه،
بنفشه،
بنفش.
هیچ وقت ساز من کوک نبوده در بنفش.
ولی حالا من بنفش را خوب می فهمم.
بنفش رنگ غربت است.
اما نه غربت غریب
بنفش نوعی غربت غریبگی در خانه است.
که غریب تر از غریبی است.
زرد بپاش اسمان. ))
با توجه به اوضاع این ایام در تولد امسالم بر خلاف سالهای قبل نه شمعی خواستم و نه کیکی و نه حتی تبریکی . فقط یک چیز می خواهم : شعر . ( جا دارد از دوستی که به جای شعر اشکهایم را در این روز به من هدیه داد تشکر کنم . شاید این اشکها کامل کننده حال و هوای من در این ایام و در این روز بود . ممنون . )
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
آنگاه که فریادش را در نطفه خفه کردند
آنگاه که بدنش را با درد آلودند
و آنگاه که سینه اش را
هدف قرار دادند
تنها نگاه او ماند
نگاهی ماندگار در یادها
که تنها یک سوال را به همراه داشت
به چه می نگریست ؟
آخرین نگاه !
آخرین نگاه شاید
دیدن ققنوسی بود که از دل خون بر می خاست

این نقاشی ام را با عنوان ققنوس به یاد ندای ایران و دیگر شهیدان راه آزادی به تصویر در آوردم .

پرتره زیبای ندا به نام "چشمها" اثر Tim Obrien
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
این شعر خسرو گلسرخی را به جوانانی تقدیم می کنم که برای برقراری عدالت به پا خاستند و جان خویش را فدا کردند :
(( بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری ))
زنده باد ایران و ایرانی .![]()
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت
بعضی روزها زندگی سفیده و احساس می کنی که زنده ای ،بعضی روزها زندگی سیاهه و احساس می کنی که یک مرده ای ، ولی بیشتر روزها زندگی خاکستری هست و آن وقت هست که احساس می کنی یک مرده ی متحرک هستی .
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت
روز وداع با توست
همگان بر بالینت می آیند ،
تا با تو وداع گویند
با جامگانی سیاه بر تن
اما من
با شاخه گلی در دست
با آخرین گامهایی که به سوی توست
و حتی آخرین گل من برای تو ،
چه می گویم !
هیچگاه گلی در میان نبوده است
تنها نگاه بود
و تنها نگاه ماند
حتی در آخرین وداع
نگاهی بود آمیخته با سکوت
و سکوتی بود
مالامال از کلام
و در این آخرین وداع
من سکوت را شکستم
آنچه از لبانم جاری شد
کلامی متفاوت بود
کلامی جدید
کلامی کهنه
کهنگی آن آنقدر فراخ
به وسعت تمام اقیانوس قلبم
و آنقدر جدید
به ماند طوفانی سهمگین
طوفانی با فریاد :
(( دوستت دارم ))
آخرین وداع ،
هماغوشی ما خواهد بود
و بوسه ای حتی
و تو آرام آرام در آغوش من
برای همیشه به خواب خواهی رفت
با تو وداع می گویم
با تو در قلبم
در فکرم
و در جسمم
وداع می گویم .
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت
همیشه اعتقاد داشت بی کلاهی یا به تعبیری کلاه و سر را بر باد دادن برای آزادی انسانها و برای برابری آنها بهترین هدف برای زندگی و برای انسانیت است . تا اینکه مردم را دید . مردمی که او می خواست برای آنها بجنگد مردمی فراموشکار بودند. مردمی که به عمد فراموشی را انتخاب کرده بودند تا راحت بزیند . این مردم همان مردمی بودند که می خواستند همرنگ هم باشند و هر آنکس که با آنها یکرنگ نبود یا طردش می کردند یا به اجبار لباس یکرنگی بر ذهن و جسم او می پوشاندند . کم کم حافظه اش را نیز از او می گرفتند و او نیز چون دیگران حافظه تاریخی خویش را بر باد می داد و آن هنگام بود که یاد جمله ای از یک دوست افتاد : « همین مردمی که ازش دم می زنی اولین کسانی هستند که بهت سنگ می زنند . »
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
من در دنیای ممنوع زندگی می کنم ...
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که می توانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق ، اندیشه، و دریافتن .
فهرست اصلی
پیوند ها
سایت نقاشیهای من
کافه داستان
انجمن داستانی چوک
ماه مهر
خانه هنرمندان ایران
گالری برگ
فرهنگستان هنر
نقاشان معاصر ایران
انجمن شاعران ایران
گنجور
آوای آزاد
اشعار ناب
اشعار ناب 2
هنر و موسیقی
جامعه مجازی موسیقی ایرانیان
کودکان گرسنه
دوستان
زیستنی به اندازه ی یک فنجان
تراوشات یک ذهن بی مار
هری هالر
mortelle
آزادگی
دریچه
اروندیها
سراب
آبهای درخشان
زنی تاریک
عکس فوری
دیوار آزاد
عکاس جوان
ساناز کاریان
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
طراح قالب
POWERED BY